خدا همیشه وقتی چیزی به آدم میده و یا چیزی رو میگیره دلیل داره..... فقط گاهی آدمها متوجه این دلیل نمیشن.... به نظر من خدا همیشه هم به موقع این کارو میکنه.....
وقتی که فکر میکنی همه چیز درسته.... وقتی خیالت از همه چیز و همه کس راحته..... ولی توی دلت ذره ای هراس و نگرانی هست..... اون وقت خدا دوباره دست به کار میشه و چیزی رو ازت میگیره که اصلا به از دست دادنش فکر نمیکردی....
..........
یا برعکس.....وقتی که میگی دیگه هیچ راهی نیست..... وقتی از همه کس و همه چیز قطع امید کردی..... ولی هنوز روزنه امید توی دلت وجود داره......... اون وقته که خدا دست به کار میشه.......... چیزی رو بهت میده که برات خیلی خوبه و اون موقع شاید متوجه نشی که این همون چیزیه که مدتها منتظرش بودی........
........
واقعا این خدا کیه که این همه بیشتر و بهتر از ما میدونه؟ این خدا کیه که به هرکاری که ما نمیتونیم انجام بدیم، قادره؟
شما میشناسیدش؟ فکر نکنم..... همیشه از وقتی که کوچیک بودم دوست داشتم تصورش کنم.... دوست داشتم بفهمم که چیه و کجاست.... دوست داشتم بدونم اصلا چرا منو آفریده... خیلی چیزا بود که میخواستم درباره اش بدونم و هنوزم همینطورم.......
................
گاهی حس میکنم که خدا میتونه قسمتی از وجود تک تک ما آدما باشه..... میتونه روی برگ سبز درختا باشه......... میتونه توی جوانه های روی شاخه ها باشه..... یا شاید توی قطرات بارونه.....
میتونه یک جور انرژی باشه..... میتونه هرچیزی باشه که نشه تصورش کرد.....
............ و هنوز هم این افکار به بن بست میرسه..... بازهم نمیتونم بفهمم.....
........
هرچیز و هرکسی که هستی....... از تمام چیزهایی که به من دادی و یا از من گرفتی متشکرم.....
.........
یکی از چیزهای خوبی که توی زندگی به من دادی، دقیقا چیزی بود که لازم داشتم و هنوز که هنوزه از داشتنش شادم....
گاهی خدا چیزی رو از آدم میگیره که یک عمر خاطره بشه...... گاهی هم چیزی به آدم میده که یک عمر دوستش داشته باشیم.......
.....................
شاید خدا گاهی اینطوری ظاهر میشه...... شاید قصه لیلی و مجنون اشاره ای باشه به این ظهور خدا.....
شاید خدا رو بشه توی قطره های بارون هم دید......
شاید ...... چشمها را باید شست.........
........ ولی من هنوز هم دارم دنبالش میگردم...!


.jpg)







