۱۳۹۴ شهریور ۲, دوشنبه

تکنولوژی...


امروز به این فکر میکردم که منظور آلبرت اینشتین نسل ما بوده... نسلی که فقط از تکنولوژی استفاده میکنه... نسلی که در مورد هیچ چیز فکر نمیکنه...
حدود 15 سال پیش وقتی که نسل جدید زبانهای برنامه نویسی به صورت ویژوال شروع به رشد کرد، کاری که ما باید ساعتها در موردش فکر میکردیم و برنامه مینوشتیم با حرکت ماوس و کشیدن یک شکل روی صفحه ظرف کمتر از 10 ثانیه انجام میشه!!! همون موقع من حس میکردم که این یک فاجعه است... اما چاره ای نبود... باید با تکنولوژی همراه میشدیم... من هم از اون موقع از زبانهای برنامه نویسی ویژوال استفاده میکنم...



فکرش رو بکنید همین button که در تصویر فقط با ماوس کمتر از 5 ثانیه میتونید ایجاد کنید برای ما بیش از یک ساعت برنامه نویسی داشت!!! پس نمیشد همراه نشد و از نرم افزارهای قدیم استفاده کرد.. ولی آیا میدونید کسانی که زبانهای نرم افزاری ویژوال رو ساختند و میسازند خودشون از چی استفاده میکنن؟؟... بله درست حدس زدید.. اونها هنوزم از کدهای قدیمی استفاده میکنند... با قابلیت های جدید و برتر... 
چه کسانی پشت این اسرار هستند؟
چه کسانی میخوان که نسل امروز مصرف کننده باشه؟
حتی خیلی از کسانی که تصور میکنند نرم افزار نویس هستند فقط مصرف کننده هستند چه برسه به مردم عادی!! واقعا پشت این پرده چه کسی است؟
چه کسی در صدد اینه که پیشگویی آلبرت اینشتین درست از آب دربیاد؟
...
یا ممکنه این خود ما هستیم که راه رو اشتباه میریم؟
.....
به نظر من استفاده از تکنولوژی اشکالی هم نداره. به شرط اینکه غرق نشیم! باید از تکنولوژی برای درست اندیشیدن استفاده کنیم. اشکال کار اینجاست که ما اجازه میدیم تکنولوژی به جای مغزمون فکر کنه... و این فاجعه است...
تکنولوژی فقط یک ابزاره. نباید جای تفکر رو بگیره.
اگر با همین روش امروز پیش بریم روزی میرسه که حتی برای حرف زدن هم اجازه میدیم ابزارهای تکنولوژی برامون تصمیم بگیرن. تصمیم بگیرن که ما چی بگیم، چی بنویسیم، چی بخوریم، کجا بریم، کی بریم، از چه راهی بریم و.. ... ... و ما تبدیل میشیم به قسمتی از ابزار تکنولوژی برای انجام کارهای مختلف.... وقتی که این رو بفهمیم خیلی دیر شده...
بیاید از امروز تصمیم بگیریم فکر کنیم و بیاندیشیم...

۱۳۹۲ آبان ۵, یکشنبه

سلام باران...

امروز یک روز بارانی است....
بعد از مدتها دوباره این شهر بوی باران گرفت...
راستی...
چه فایده دارد باران وقتی.... به جای خاطره ساز بودن، تنها یادآور خاطرات است؟
چه فایده دارد باران وقتی .... هوس قدم زدنهای زیر باران یک نفره است؟
چه فایده دارد باران وقتی.... هیچ کلاغی زیر آن نمیشیند؟
چه فایده دارد باران وقتی.... نیمه شب تو را از خواب بیدار نکرد؟
چه فایده دارد باران وقتی.... پنجره ای به رویش باز نیست؟
چه فایده دارد باران وقتی که تو آمدنش را ببینی و به استقبالش نروی؟
این روزها هیچ کس نمیخواهد خیس شود؟!!
....
اما ... باران هنوز باران است... با تمام خصوصیاتش..
چه تو باشی و چه نباشی... 
برای باران فرق ندارد چه کسی زیر قطراتش قدم میزند... 
برای باران فرق ندارد تو کلاغی را که زیر باران نشست دیدی یا ندیدی...
....... یا اینکه تو نیمه شب از خواب بیدار شدی یا نشدی..
....... یا اینکه چه کسی پنجره را به رویش میگشاید...
....... یا اینکه کدام عاشق دست به دست معشوق زیر باران قدم میزند...
... 
رسم دنیا این است... و باران نیز پیروی میکند.....
دیروز تو ... امروز او .... فردا دیگری ...   .. اما باران همیشه باران است... با تمام خصوصیاتش...
فقط باید عاشق بود.... باران هیچ فرقی با قبل ندارد...

۱۳۹۲ خرداد ۱۹, یکشنبه

این حال خراب.....

.....
نمیدانم چیست این معجزه عشق که هر وقت عاشقی بهتر مینویسی، زیباتر میخندی، جذابتر نگاه میکنی،.....
اما عاشقی سخت است.... به تمام این زیباییها هم نمی ارزد.... شاید هم می ارزد.... چه کسی میداند....
خیلی وقت است که عشق را در نهانخانه دل پنهان کردم.... دیگر نگذاشتم تا سربرآورد.... طفلکی عشق.... اما تقصیر خودش بود که آنقدر سخت بود.... شاید.... شاید هم تقصیر من....
این روزها سخت تر از عاشقی، خود زندگی است.... که بدون عشق بسیار سخت تر است....
کاش میشد با عشق زندگی کرد.... اما عقل نمیگذارد.... خود عشق هم آنچنان خوشایندش نیست که زندگی کند! که با من زندگی کند....
دائما حالش خراب است و سر ناسازگاری دارد....!
در این میان هنوز جایش خالی است.... عشق را میگویم.... اما نمیدانم چرا اینطور است....
.... 
این جاده طولانی زندگی انتهایش پیدا نیست.... اما اگر عاشق باشی، هیچگاه به انتهایش خیره نخواهی شد.... فقط آنجا که ایستاده ای مهم است.... و مهم این است که ایستاده ای.... نمیخواهی پیش بروی... میخواهی تا ابد آنجا بمانی.... 
اما این جاده زندگی خاصیت عجیبی دارد که بقیه جاده ها ندارند.... و آن اینست که با ایستادن تو نخواهد ایستاد.... نمیدانم چرا وقتی عاشقی، تندتر هم میرود!! و نمیدانم چرا وقتی عاشقی، انتهای جاده زندگی را هم به وضوح میبینی!!
....انتهایش آنجاست که دیگر عاشق نیستی....

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۰, چهارشنبه

تقدیم به دوست داشتنی ترین موجود دنیا....


دو روز مانده به روز تو.... هنوز خاطرم هست سال گذشته چه قولهایی به خودم دادم.... میخواستم تمام روزهای زندگی ام روز تو باشد.... اما نشد... میخواستم هر روز زندگی ات جشن و سرور باشد... اما نشد.... به خودم قول داده بودم تا به یک روز و یک جشن کوتاه و یک هدیه کم ارزش بسنده نکنم.... اما نشد.......
اما هنوز در صدایش شور و اشتیاق روز مادر را میشود شنید.... چقدر مهربان و چقدر دوست داشتنی و چقدر قانع است این موجود زیبا.... با این همه بی اعتنایی و نامهربانی، هنوز هم دل خوش است به یک جشن مختصر و کوتاه.... دل خوش است به اینکه آن شب همه فرزندان فقط به شوق او خواهند آمد.... آن شب مرکز توجه است.... آن جشن فقط برای اوست.... دلش به همین ها بسیار خوش است....
این همه اشتیاق و شعف، فقط برای جشن روز مادر نیست.... او با این همه شور و یک دنیا لبخند و مهر، آن شب هم وجود تو را در کنارش جشن میگیرد.... و تو هنوز هم این را نمیدانی....
با دقت نگاهش کن.... تمام زیبایی چشمانش را، تمام چین و چروک دستانش را، تمام مهرش را..... برای یک بار در سال هم که شده، آن روز با دقت نگاهش کن.... تماشایی است..... برق چشمانش.... چشمان زیبای او در برابر هیچ چشم دیگری جز تو چنین بارقه ای ندارد... تماشایش کن این تماشایی ترین دنیا را.... بسیار زیباست....

۱۳۹۰ دی ۱۲, دوشنبه

Another Rainy Day.....


بارون دیشب خیلی چیزا رو برام زنده کرد..... خاطرات خوبیشون اینه که وقتی واقعا 

خاطره میشن و دیگه واقعیت امروز نیستند یادآوری اونها فقط به آدم ارامش میده.... 

خاطرات بد آرامشی همراه با سکوت و تفکر، و خاطرات خوب آرامشی همراه با شادی 

و لبخند....


کاش اگر توی ذهن کسی خاطره میشیم، از خاطرات خوبش باشیم....

قدم زدن زیر بارون ، نشستن کنار پنجره و تماشای قطرات بارون ،چشمها رو بستن و 

گوش دادن به صداش


به نظر من هیچ چیز توی این دنیا آرامش بخش تر از این لحظات نیست......
روزهای بارونی برای من اتفاقات زیادی افتاده که اکثر اونها جزو خاطرات خوبم شدند....
.....
کاش میشد کسانی که دوستشون داریم هیچوقت برای ما خاطره نمیشدند....
گاهی هم اونقدر از جلوی تبدیل شدن بعضی آدمها به خاطره می ایستیم که روحمون آزرده میشه...
کاش بتونیم درست بفهمیم که چه وقت و به چه کسی باید اجازه بدیم که خاطره شه و از واقعیت زندگیمون بره بیرون...
و کاش بفهمیم چه کسی حتی لیاقت خاطره شدن رو هم نداره...
و کاش بفهمیم بعضی آدمها اونقدر با ارزش هستند که نباید بگذاریم خاطره بشن...
گاهی تبدیل افراد به خاطرات، دست خود ماست.... گاهی هم دست تقدیر و سرنوشت....
اما در مورد خودمون باید بگم، اگر کمی به خودمون زحمت بدیم، هیچ وقت یک خاطره بد نمیشیم....

۱۳۹۰ آبان ۱۷, سه‌شنبه

اینجا زمستان است....


اینجا زمستان است.... اما نه با تمام خصایص یک زمستان واقعی....
سرد است.... ساکت است در عین شلوغی.... همه چیز و همه جا یخ بسته.... همه در کنج خانه ها میمانند از ترس سرما.... آنان که پای از خانه بیرون میگذارند به ناچاری، یا در ترافیک خیابانها ساکن میشوند و یا با اندامی یخ زده کنار همان خیابانها می ایستند تا تو با اتومبیل گران قیمت خود در چاله ای بیافتی و هرچه آب گل آلود است به سرتا پایشان بپاشی....
اینجا زمستان است.... اما هرچه از زمستان به خاطر میاورد، سردی است و مرده گی....
......
یادش به خیر،
کوچه های سپید....
پسرک لبو فروش....
صدای بچه ها در حال برف بازی....
آدم برفی....
و در آن میان، صدایی آشنا که فریاد میزد..."برف پارو میکنیم!!"
.... یادش به خیر، چقدر سپید و زیبا بود....
..........
امروز اولین باری است که زمستان را دوست نداشتم....
تا همین چند سال پیش، پسران محله ما، روزهای برفی هر چه ماشین گیرکرده در برف بود را هل میدادند....
امروز، مرد میانسالی کنار پیاده رو ایستاده بود و به چرخ جلوی اتومبیلش که در چاله ای گیر کرده بود مینگریست.... و هیچ مردی در محله ما نبود که بگوید "آقا چی شده؟"
.............
....
نیم ساعت توی برف ایستادم و هرچه کردیم نتونستیم ماشین بنده خدا رو از توی چاله در بیاریم. دو نفری نمیشد... ماشینش هم سنگین بود!! آخرش هم گفت "آقا شما برو. زنگ میزنم پسرم بیاد با ماشینش ماشین منو بکسل کنه درش میاریم." من هم که از خیر آدمای امروز ناامید شده بودم، عذرخواهی کردم و رفتم.....

۱۳۹۰ مهر ۱۸, دوشنبه

چرا هیچ کس اینجا نیست؟؟


امروز یکی از دوستانم روی دیوار فیس بوک نوشته بود:
"چرا هیچ کس اینجا نیست؟"....
...............
حس دلتنگی غریبیه.... مدتهاست که این حس همراه منه.... من میدونم چرا هیچ کس اینجا نیست....
در واقع خیلی ها اینجا هستند. ولی مساله اینجاست که این خیلی ها اصلا نمیدونند که برای چی اینجا هستند.... و همین باعث میشه که آدم فکر میکنه هیچ کس اینجا نیست....
...
یه روزایی بود که دوستان اینترنتی از بهترین دوستان بودند... برای هم درد دل میکردند... به درد دل هم گوش میدادند... همدیگه رو راهنمایی و کمک میکردند.... شاید امروزیها باورشون نشه... اما من اون روزها رو دیدم و هنوز باورشون دارم...
اون روزها، اینجا بهترین بود برای رفع دلتنگی ها و سبک شدن و انرژی گرفتن....
اما دریغ که روز به روز اون خونه با صفا و دوست داشتنی تبدیل شد به یک محیط ناامن و دلتنگ.... جایی که شاید اگر هنوز بهش سر میزنم از سر عادته .... و شاید روزنه امیدی از دیروز....
..........
.....
چیزایی هست که از بودن و نبودن آدمها توی این دنیای مجازی خیلی خیلی مهم تره....
مثل دوستیهایی که امروز اصلا شکل دیروز نیست...
مثل جمع دوستانی که مدتهاست مثل دیروز جمع نیست....
مثل اس ام اس های احوال پرسی و صبح به خیر و شب به خیر هایی که دیگه خبری ازشون نیست....
مثل بعد از ظهرهایی که با یک دوست خوب میگذشت...
مثل خوردن شام توی یک رستوران دنج....
مثل چای و قلیون پارک فدک، مثل فرحزاد، مثل فشم، مثل کن....
مثل یک مهمانی شلوغ و پر سر و صدا که آخرش با صدای گیتار و یک آواز ملایم تموم میشد....
مثل شب های بالکن ویلای نوشهر که یک جمع بزرگ رو توی خودش جا میداد....
مثل کسانی که به من اعتماد داشتند و سفره دلهاشون پیش من باز بود....
مثل اعتماد من به اونها و سفره باز دل من پیششون....
مثل روزهای بارونی قدیم....
مثل یک آغوش گرم و دوست داشتنی.... پر از مهر و محبت و صفا و یکرنگی....
.....
آره دوست خوب من..... خیلی چیزها مثل قبل نیست.... به همین دلیل "هیچ کس اینجا نیست.."
چون آدمهای قدیم، دیگه یا کسی نیستند و یا اینجا نیستند....
....
دلم یه دنیا گرفته از همه کس و همه چیز.....
دلم گرفته از دیوارهای اعتماد و دوستی نزدیکانم که هر روز داره آجر به آجر و خشت به خشت فرو میریزه...
و من هنوز هم میدونم که "چرا هیچ کس اینجا نیست..."
....
میخوام فریاد بزنم که پس من که اینجا هستم کی ام؟؟
اما صدایی در نمیاد.... یک چیزی بهم میگه تو هم کسی نیستی.... یا اینکه اصلا اینجا نیستی....
....
صبح به صبح لاگ این توی یاهو و فیس بوک.... لوگ آوت هرشب، .... اینا ثابت نمیکنه که کسی هست..... اینا فقط یه عادته مزخرفه..... مثل یک جور اعتیاد....
دیگه حتی یک ایمیل هم پیدا نمیشه که برای من نوشته باشنش.... فقط فوروارد........ و فقط سند تو آل.....
مدتهاست که ایمیلی ندیدم که فقط برای من نوشته شده باشه و چیزی جز گله و شکایت توش باشه....
مدتهاست .....
..........
و همه اینها و هزاران دلیل دیگه هست برای اینکه "هیچ کس اینجا نیست..."
.........
کاش میشد اینقدر دنبال آرزوها و فرداها ندوییم و همین فردا عصر با یک دوست خوب بریم بیرون و وقت بذاریم که به دردهای دلش گوش بدیم و براش مرهم باشیم.....
نه فقط برای اینکه کمی دل خودمون رو خوش کنیم.... بلکه برای اینکه یادمون بیاد زیباییهای زندگی.... زندگی که هر روز داریم تلفش میکنیم که شاید فردا بهتر باشه....
حتی برای یک قرار دوستانه که هر جایی میتونه باشه، روزها و روزها دنبال وقت مناسب و محل مناسب میگردیم تا همه چیز عالی باشه..... و متاسفانه اینطوری هیچ وقت هیچ چیزی عالی نیست.....
عالی ترین قرار ملاقات اونه که بدون هیچ هماهنگی و یکباره انجام بشه..... بدون اینکه حتی لباست مناسب باشه.... بدون اینکه جای مشخصی رو توی نظر داشته باشی....
عالی ترین دوست اونیه که از چنین قراری استقبال میکنه.... بدون اینکه به کارهای انجام نشده اون روز فکر کنه....
عالی ترین زمان، زمانیه که خودت رو رها میکنی برای چیزی که دلت بهت میگه.....
.....
و افسوس که هنوز هم "هیچ کس اینجا نیست..." به هزاران دلیل....
........
کاش اونقدر دلتنگ نبودم و میتونستم از امید  به روزنه هایی که هنوز از دیروز باز مونده هم بنویسم....
اما خسته ام..... باشه برای بعد.....
....
آهای، کسی اینجاست؟؟؟

۱۳۹۰ مرداد ۵, چهارشنبه

خاطره

 دوستی میگفت وقتی سن آدم از عددی بیشتر میشود، فقط میتوان با خاطرات خوش بود.... دیگر چیزی جز خاطرات خوش نیست....
نمیدانم شاید برای بعضی اینطور باشد.... اما ترجیح میدهم باورش نکنم.... میگویند اگر چیزی را باور کنی برایت اتفاق می افتد...
......
...............
تنها چیزی که آزارم میدهد این است که امکان تجدید بعضی خاطرات زیبا که برای همیشه در ذهنم ماندگارند، نیست....
کاش میشد....
...............
به هرحال دنیای ما این است.... همه چیز در این دنیا درحال حرکت به سمت خاطره شدن است....
گاهی حتی خاطرات نیز ماندگار نیستند....
خوب بود اگر میشد خاطراتی که قابل تجدید نیستند را فراموش کرد.... خوب بود؟؟ شاید هم نه....
....
درست است که هنوز چیزهای خوش آیندی در زندگی هست و سن من از هر عددی که بگذرد فرقی ندارد! اما دلم به بعضی خاطرات نیز خوش است....
.........
چهره ها، لبخندها، اشکها، موسیقی، خیابانهای شهر، گلها، وقایع تلخ و شیرین،..... و خیلی چیزهای دیگر که خاطره ای را یاد آور میشوند....
و گاهی هر چیزی میتواند خاطره تو باشد.... حتی چیزهایی که نمیدانی....
و آنگاه دلم تنگ میشود.... خیلی تنگ.... برای تو تنگ میشود.... خاطره ای که دیگر تجدید نخواهی شد....
امروز شادم..... و در عین شادی، هنوز دلم تنگ است.... میشود؟؟؟! آری .... میشود....
هیچ چیزی در این دنیا نشدنی نیست....

۱۳۹۰ مرداد ۳, دوشنبه

غربت قریب


نم نم بارانی که دیشب دوباره هرچه سیاهی آسمان شهر بود را بر سر و روی اتومبیل تازه کارواش رفته من فرو ریخت و کارواش دیرهنگامش را به کثافتی زودهنگام تبدیل نمود!!
نمیدونم چرا توی این شهر هیچ چیزی جای خودش نیست!!
حتی بارون هم دیگه بی موقع میاد!!
هرچند بارون هر طوری که بیاد دوستش دارم!! اما یک چیزی هست که چند تا قطره بارون دیشب که ظاهرا فقط برای کثیف کردن ماشین من اومد، یادم انداخت....
چرا توی این شهر همه چیز عوضیه؟!!
چرا هیچ کاری به موقع خودش انجام نمیشه؟؟!
چرا هیچ کس قابل اعتماد نیست؟؟
چرا پل روی اتوبان نیایش با 4متر ارتفاع ساخته شد؟؟؟
چرا بعدش فهمیدن که اشتباه شده و نیم متر آوردنش بالا!!؟
چرا محض رضای خدا بین تمام دروغها یکبار هم راست نمیگیم؟!
چرا اینقدر غیرمنطقی هستی و از روی احساس عمل میکنی؟؟
یا چرا اینقدر احساساتی هستی و اصلا منطق سرت نمیشه؟!
چرا همیشه از همه چیز ناراضی هستیم؟؟؟
چرا اینهمه چرا میگی؟؟! یکبار هم هیچی نگو!!
چرا ماکارونی امروز نمک نداره!!از همه بدتر اینکه چرا آدمهای اطراف ما اینقدر بد شدند و به هیچکدومشون اعتبار و اعتمادی نیست؟؟؟
راستی چرا؟؟

.............
..........
امروز دوستی و فردا دشمن.... امروز آلوده عشقی و فردا آکنده از نفرت.... امروز ادعای پاکی داری و فردا روز نمایش پس پرده توست که ناپاکی است و هرزگی و آلودگی و هر آنچه نمیخواهی باشی....
.........
سراغ دارید کسی رو که گفته های امروزش با کرده های فرداش یکی باشه؟؟؟ اگر هم باشه 99% مطمئن باشید که هنوز فردا نشده!!
.........
امروز میگویی هرکاری برایم خواهی کرد... فردا که نکردی چه؟ ....میدانم فردا چه خواهی گفت....
امروز قولی میدهی نامشروط.....
فردا که عهد میشکنی، هزاران شرط ناگفته داری....
یادت رفته بود که آنها را بگویی!! میدانم....
...............
.......

۱۳۹۰ تیر ۲۲, چهارشنبه

شهر زنان


خبری شنیدم که شایعه به نظر میرسد....
"ورود خانمها بدون سرپرست و یا همسر به تمامی مکانهای تفریحی ممنوع شد"
......
هرچند این خبر شایعه بود، اما .... ایجاد "پارک بانوان" و پس از آن افتتاح "شهر بانوان" خبر از حرکت به سمتی میدهد که خبر فوق چندان دور از ذهن نباشد.....
...........
..........
دیروز داشتم فکر میکردم اگه اینطور بشه، دیگه سهند با مامانش نمیتونه بره پارک!! یعنی من همیشه باید همراهشون باشم!! اینطوری یا سهند خیلی کمتر باید بره پارک، یا اینکه باید تنهایی بره!! شاید هم وقتی که من نیستم به عنوان سرپرست خانواده قبولش کنند!! آره، حتما اینطوره!! دیگه برای خودش مرد شده!! من که قبولش دارم!!
سهند، مراقب مادرت باش!!
..............
راستی قابل توجه اون خانمهایی که هنوز شوهر پیدا نکردند!! از این به بعد باید با پدر گرامی برید سینما!!! بیچاره احمدی نژاد خیلی وقت پیش گفت که "اون ممه رو لولو برد!" ما متوجه نشدیم به کی داره میگه!! دوست پسر گرامی باید چند تا صندلی اونطرف تر بشینه و سرکار خانم کنار پدر گرامی!! توی تاریکی سینما هم، دور از جون پدر گرامی شما، کم تشابه به لولو نیست!!! مهم اینه که لولو باشه یا نباشه .... رو با خودش برده فعلا!!
راستی یه چیزی،... خیابون هم مکان تفریحی به حساب میاد؟؟ برای خیلی ها که اینطوره! من پیشنهاد میدم اصلا خانمها بدون سرپرست و یا همسر از خونه بیرون نیان.... چون توی ایران هرجایی ممکنه مکان تفریحی باشه!! حالا از ما گفتن بود....
........
یه چیز دیگه.... توی این شهر زنان مساله حجاب رعایت میشه؟؟ یا اینکه خانمها میتونند با بیکینی از استخر بیان بیرون و یه سری به مغازه های اطراف بزنند؟؟! آخه توی همشهری آنلاین نوشته بود که همه چیز داره حتی فروشگاه مخصوص خانمها...
حالا حساب کنید توی شهری که یکدفعه چند تا اراذل و اوباش میریزن توی استخر بانوان و .... یه شهر ساختن که مخصوص خانمهاست!! اونجا چه اتفاقاتی بیافته خدا میدونه!! احتمالا شهر بانوان با دوربینهای مدار بسته کنترل میشه!! توی اتاق کنترل هم یک آدم معتمد و متدین میشینه که اصولا نباید یک خانم باشه!! چون خانمها معتمد نیستند!! اگه بودند که توی شهر بانوان محصور نمیشدند!! میشدند؟؟؟ 
آقا پذیره نویسی برای کنترل سیستمهای دوربینها مدار بسته شهر بانوان آغاز شد!!! بشتابید!!
حالا تازه اگر هم اینطور نباشه... از کجا معلوم که اون اراذل و اوباش نریزن توی اتاق کنترل و فیلمها رو بردارن و برن؟؟
اوووووووه!! آقای چقدر دردسر داره این شهر!! نمیشه حالا اجازه بدید سهند با مامانش بره پارک؟ مساله حله ها!! نیست؟؟؟

۱۳۹۰ خرداد ۷, شنبه

دنیای تنهایی ها


این دنیا پر است از آدمهای جورواجور..... هزار رنگ.... هزار شکل.... هزاران رفتار....
میتوانی هر آنچه میخواهی در میانشان پیدا کنی....
با این حال آدم اینجا دلش میگیرد.... از تنهایی...!! مثل این است که همه این آدمها ماشینهایی هستند که به وقت روشن میشوند و به وقت خاموش.... احساسی در آنها نمیتوان یافت....
یا اگر می یابی، کوتاه مدت و مصنوعی است.....
......
با تمام این احوال، ... سخن از عشق که باشد، هنوز دنبال عشق اسطوره ای میگردند....
عشق زمینی، هزاران دردسر دارد و با تمام دردسرهایش عشق است.....
اما این آدمها سخت میفهمند....
برای همین است که میان این همه آدم، آدم هنوز تنهاست....
.............
شاید..... نمیدانم.... من هنوز هیچ نمیدانم...
هوای امروز تهران ابری است.... کاش باران بیاید...

۱۳۹۰ اردیبهشت ۶, سه‌شنبه

سلام


مدت زیادی بود که نمینوشتم.....
هم به خاطر اینکه از محیط اینجا دلگیر بودم و هم به خاطر مشغله زیاد....
..........
امروز یک روز بارانی است....
........
گاهی چیزهای قدیمی از جدیدترها خیلی بهترند.... مثل یک وبلاگ قدیمی، مثل روزهای بارانی قدیم، مثل دوستان قدیمی، مثل....
.. اما برای قدیمی شدن، باید ماند.... باید صبر کرد.... برای بهتر شدن... نه برای خاطره شدن.... فقط برای بهتر شدن... برای استوار شدن.... برای همیشه ماندگار شدن.... باید زیاد صبر کرد....
....
باران امروز تمام قدیمی ها را به یادم آورد....
چقدر زیبا و دوست داشتنی اند....
هنوز هم ....