۱۳۸۹ شهریور ۲, سهشنبه
۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه
خاطره یک عشق
چقدر سخت است آموختن درسهای دنیا..... چقدر سخت است از دست دادن و چقدر سنگین است بار عاشقی....
بسیار از دست دادیم و بسیار قدر ندانستیم و قدر آنانکه دانستیم، بیهوده بود........
روزها میگذرند و یک به یک خاطره میشویم....... روزی تو برای من، و روز دیگر من برای تو..........
نمیخواهم حس کنم مثل شما آدم بزرگ هستم...... اما عجیب است، حس میکنم هستم......
آدم بزرگها عاشق هم میشوند؟ .... برایشان عاشقی سخت است.... برای من هم سخت است....
روزی یک دوست را از دست دادم و روز بعد یک پدر را و امروز تو را و فردا............ ای وای بر من که عاشق همه شان بودم...... کاش من از اول آدم بزرگ بودم.... آدم بزرگها کمتر عاشق میشوند.......
.... خاطرات عاشقی مرا آزار میدهد..... خاطره شدن هیچ عشقی زیبا نیست...... هرکه میگوید دروغ میگوید.... این فقط یک توجیه است......... شاید هم یک مرهم...... اما این مرهم کارساز نیست.....
کاش عشقهای من هیچگاه خاطره نمیشدند.....
........... دوستی میگفت "اگر بخواهم زندگی کنم، پس تکلیف عشق چیست؟"
درست است..... عاشقی بسیار سخت تر از زندگی کردن است........... هرکسی نمیتواند عاشق باشد.....
دست خود آدمها نیست...... زندگی را باید گذاشت تا عاشق بود........ هیچ کسی این را نمیخواهد.....
...... گه گاه آدم بزرگها، عشق را در کنار زندگی پیدا میکنند..... اما یا عشقشان زندگی میشود و به ندرت هم زندگیشان عشق...... هیچوقت نتوانستند .......... هیچوقت.....
.......... سخت است... خیلی سخت....... مرد میخواهد عاشقی.....
پدر،.... یادت به خیر...... کاش هیچوقت خاطره نمیشدی...... کاش هنوز بودی......... این روزها دلم بسیار برای آغوشت تنگ است......... شاید تو میتوانستی بگویی که این دل صاحب مرده را چه میشود.......
۱۳۸۹ مرداد ۲۱, پنجشنبه
با تو شب شکل یه رویاست
دوباره ماه رمضان رسید..... از این ماه خاطرات زیبای زیادی برام مونده..... شاید شما از دیدی که من به این خاطرات نگاه میکنم، رمضان رو نمیشناسید... به احتمال زیاد همینطوره.... چون معمولا عقاید من با کسانی که به روزهای مذهبی بها میدند فرق داره......
.......
صدای اذان سحر......... سفره سحری.......... خانواده گرم و صمیمی که دور این سفره مینشستند..... پدر که به خاطر بیماری نمیتونست روزه بگیره ولی همراه بقیه بیدار میشد و پای سفره سحری مینشست.... نماز پدر بدون روزه که شاید از نماز بقیه اعضا خانواده گرمتر بود........ آفتاب سوزان تابستان و چادر مشکی مادر که داغ تر از هرچیز دیگه ای بدن تشنه اش رو پوشونده بود تا بره بیرون و برای افطار نان سنگک تازه بخره...... سفره افطار که همیشه با دعاهای زیبای قلبهای شکسته شروع میشد..... صدای اذان که معمولا به جای تلویزیون های چندین اینچی، از مناره مسجدها بلند میشد..... نسیم خنک شامگاهی که به جای باد کولرهای گازی، از پنجره باز اتاق سفره افطار رو نوازش میکرد........
........ این تصاویر به صورت عمیقی توی ذهن پسربچه کوچکی که هنوز چیزی از دین و دینداری نمیدونست نقش بست و جای گرفت.......
....... کاش دینداران هنوز همون مردم متبسم صف نانوایی بودند.... کاش صدای اذان رو هنوز میشد از مناره ها شنید.... کاش هنوز میشد ......
....... کاش هنوز بشه دعا کرد........ برای دوست داشتنی های دنیا....
برای دوست داشتنی های من هم دعا کنید........
............
منو درگیر خودت کن تا جهانم زیر و رو شه.......تا سکوت هرشب من با هجومت روبروشه
بی هدف بدون مقصد سمت طوفان تو میرم...........منو درگیر خودت کن تا که آرامش بگیرم
با خیال تو هنوزم مثل هرروز و همیشه.............. هرشب حافظه من پر تصویر تو میشه
با من غریبه گی نکن با من که درگیر توام....... چشماتو از من برندار من مات تصویر توام
من مات تصویر توام..........
۱۳۸۹ مرداد ۲۰, چهارشنبه
معصومیت از دست رفته
وقتی به چهره معصوم پسرم نگاه میکنم، همش به این فکر میکنم که همه ما آدمها یک روزی همینطور معصوم و دوست داشتنی بودیم.... پاکی و معصومیتی که به راحتی میشه توی چهره این کودک دوست داشتنی دید، چیزیه که خدا به همه ما داد.... نمیدونم قدرش رو ندونستیم، دنیا ازمون گرفت، توی یک بازی باختیمش،.... چی شد.... بالاخره همه ما یک جوری از دستش دادیم....
..............
امروز ما آدم بزرگها، خیلی بی پروا آدم میکشیم، حق رو ناحق میکنیم، تهمت میزنیم، دزدی میکنیم، بدون اینکه حتی بفهمیم، به راحتی صحنه کشتار جانداران دیگه رو نگاه میکنیم.... گاهی هم لبخندی میزنیم....
ما چه جور جونوری هستیم؟!............
............
راستش امروز میخواستم از دروغ گویی آدمها بنویسم........ ولی وقتی انگشتام شروع کرد به نوشتن، دیدم ای خدا! ما آدمها اونقدر از معصومیت و پاکی دور شدیم که دیگه دروغ گفتن ناراستی و بدی حساب نمیشه.....!!
بگو عزیزم!! هر چقدر دوست داری دروغ بگو..........!!
فقط فکر نکن که من نمیفهمم.... گاهی راست نگفتن عین دروغ گفتنه........ ولی تو آزادی.... هرچیزی رو که میخوای نگو.......... بقیه اش رو هم دروغ بگو......... تو آزادی.........
..........
فقط سعی کنیم، یادمون بیاد که یک روز مثل پسرک کوچک من، دوست داشتنی و معصوم بودیم......... پاک..... توی خواب فرشته ها رو میدیدم..... گاهی که فرشته ها توی خواب نبودن، بغض میکردیم تا مامان و بابا از خواب بیدارمون کنن.... تقریبا به همه چیز و همه کس لبخند میزدیم..... جز غذایی که سیرمون کنه و جای گرمی که بخوابیم و کمی بازی گوشی، چیز دیگه ای نمیخواستیم....و از روی فریب و نیرنگ به هیچکس لبخند نمیزدیم..... لبخندی که حتی آدم بزرگای حقه باز و سیاه دل هم کاملا باورش داشتند.....
...............
دنیای زیبایی بود..... حیف که نتونستیم نگهش داریم............
۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه
سلام زندگی
گاهی وقتها یاد میگیریم تا با هرچی غم و غصه که توی دلامون هست شاد باشیم و زندگی خوبی داشته باشیم.... اونوقت زندگی خیلی بهتره.....
..........
خوشحالم که تو هم شاد هستی......
به نظر من این راه درست زندگیه.......
همیشه هر کسی فکر میکنه که غم خودش از همه عالم بزرگتره....... همیشه غمهای ما میتونند از این بزرگتر هم باشند.......
پس باید زندگی کرد............ باید شاد زندگی کرد..........
.............
مهم نیست کجایی......... مهم نیست کی هستی.......... مهم نیست چند تا راز توی زندگیت داری............ مهم نیست که تو رو میشناسم یا نه......... مهم نیست چقدر دلت به من نزدیکه....... مهم نیست دوستی منو باور داری یا نه....... مهم نیست..... هیچ چیزی مهم تر از این نیست که تو شاد زندگی کنی........
...........
سلام، زندگی......... من امروز خوشحالم!!!
۱۳۸۹ مرداد ۹, شنبه
یک روز بارانی؟
۱۳۸۹ تیر ۳۰, چهارشنبه
باد و بیشه
صدای تو صدای باد و بیشه..... صدای من صدای کوه و تیشه
نگاه تو دمیدن ستاره...... نگاه من غروب روی شیشه
..............
چرا دنیا اینطوریه؟! میپرسین چطوری!؟! همینطوری که هست دیگه....!
کاش دنیا یک شکل دیگه بود....
............
کاش دنیای شما آدم بزرگها، مثل سیاره کوچک شازده کوچولو ساده و زیبا بود........ کاش فقط با چند قدم میتوانستیم به گل سرخمان برسیم..... کاش تنها دغدغه فکرمان، نهالهای کوچک بائوباب بود....... کاش فقط با یک حباب شیشه ای میتوانستیم گل سرخمان را از گزند روزگار ایمن نگه داریم..... کاش.....
ولی افسوس که روباهان این دنیا، اهلی نخواهند شد.... افسوس که اینجا، حتی نیش افعی هم راه رسیدن نیست.....
...............
دلم تنگه.......... خیلی.......... خدایا پس چی شد؟؟؟!
۱۳۸۹ تیر ۱۷, پنجشنبه
امان از این آدم بزرگها
گاهی اوقات خیلی سخته وقتی فکر میکنی خیلی چیزها هست که نمیدونی و کسی هم بهت نمیگه....
همیشه در مورد آدم بزرگا، چیزهایی هست که آشکار نیست و همون چیزها آدم رو آزار میده....
وقتی نمیدونی چقدر میتونی انتظار داشته باشی که بدونی و چه چیزهایی رو نباید بدونی....
وقتی دوباره افکارت به هم میریزه و خودت هم نمیدونی که چی میخوای......
این جور وقتها، تصمیم میگیرم که دستم رو از روی کیبورد بردارم و چیزی ننویسم تا افکارم دوباره آروم بشن........
..................
دوباره دلم میگیرد و تنها، صفحه ای روی این دنیای بی نهایت سهم آرامش من است.... کلیدهایی که زیر انگشتانم مینگارند آنچه که باید و نباید و کاری از من ساخته نیست..... امروز هم روزی است مثل روزهای دیگر....... پنجشنبه هفدهم تیرماه هشتاد و نه خورشیدی..... چه لزومی دارد شمارش روزها و هفته ها وقتی نتوانی از حرکت بازشان داری؟؟.......... مهم نیست امروز چه روزی است..... و کلاغی سیاه، که به نظر من گاهی میان تمام آنان که جایگاهی در آسمان دارند، دوست داشتنی ترین است...... نگاهش به من برای چیست؟؟.... شاید از من میترسد..... شاید هم محبت را در نگاهم جستجو میکند...... شاید او بهتر از هر انسانی بفهمد که دوستش دارم..... شاید معنای دوست داشتن و عشق را حتی بهتر از من میداند..... لحظاتی چشم در چشمانم میدوزد و خسته از چیزی که در نگاهم نمیفهمد، دوباره بال میگشاید و دوباره تمام خستگی را با من تنها میگذارد.... گلهای باغچه کوچک روبروی من دیگر پژمرده شده اند....... مدت زیادی است که کسی به آنها نمیرسد..... گه گاهی آبیاری مختصری است و خبری از هرزه چینی نیست...... گلها به ناچار همدم علفهای هرز شده اند......... .... ..... به ناگاه، نگاه گیرای کلاغ سیاه را دوباره در علفهای هرز باغچه میبینم...... چرا گلها را نمیچینیم و علفهای هرز را تماشا نمیکنیم؟؟؟ یعنی به راستی اینقدر زشتند؟؟ یا تعبیر ما از زشتی و زیبایی چیز دیگری است؟ مدتی طولانی علفهای هرز را نگاه میکنم..... نگاه مرا میفهمند..... شاید هم چون مثل کلاغ سیاه بال ندارند پیش من مانده اند..... اما، همین ماندنشان خوب است..... حس تازه ای دارم...... علفهای هرز گاهی از گلهای باغچه زیبا ترند..... کاش باغبان نچیندشان........ کاش کلاغ سیاه زیبای باغچه هر روز به من سربزند..... کاش تعبیر آدم بزرگها از زشتی و زیبایی اینقدر اشتباه نبود..............
۱۳۸۹ تیر ۶, یکشنبه
افکار بهم ریخته من
امروز دوباره میخوام بنویسم و نمیدونم از چی و از کجا! دوباره همه افکارم ریخته به هم و قاطی پاطی شده! هرچند وقت یک بار اینطوری میشم! نمیدونم اصلا راجع به چی فکر میکنم و نمیدونم به چی باید فکر کنم! تا حالا اینطوری شدین؟! من که زیاد!!!
معمولا وقتایی که اینطوری میشم، میدونم حتما یه چیز مهم توی فکرم هست که باید در موردش فکر کنم! همون هم باعث میشه که همه چیز توی مغزم قاطی میشه و دیگه یادم میره که اون چیز مهم چی بود!!
میدونم! کمی شبیه دیوونه خونست!! مغزم رو میگم! ولی اینطوریه دیگه! این جور وقتا، چند جمله ای که اینجا مینویسم، افکارم کمی جمع و جور میشه!! چند ساعت که بگذره دیگه میدونم به چی باید فکر کنم!!!
......................
۱۳۸۹ تیر ۳, پنجشنبه
تکیه گاه مهربان من
غم امروز یک دوست دوباره مرا به یاد دیروز میاندازد.... دیروز که نه، خیلی دورتر از آن....
روزهایی بود که هنوز نمیدانستم هیچ چیزی در این دنیا ماندنی نیست..... گمانم بر این بود که دوست داشتنی های من همیشه ماندگار خواهند بود.....
تا امروز از میان این دوست داشتنی ها، بسیار از دست داده ام..... اما ........ یکی از آنها با همه فرق داشت.....بسیار فرق داشت....
بعد از تمامی این سالها ، هنوز رفتنش را باور ندارم....... همیشه فکر میکنم روزی دوباره باز میگردد و دستان مهربانش حامی من خواهند بود.... هنوز هر شب با آرزوی دیدنش چشم برهم میگذارم... هنوز چشمانش در قاب عکس روی دیوار خانه مادری میدرخشند..... هنوز بوی نفسهایش تازه است....
دو روز دیگر، روز توست..... و میدانم که برای من هر روز روز توست..... هرچند کنارم نیستی... نمیدانم هنوز مرا دوست داری؟ اصلا مرا یادت هست؟
امروز من خود پدر یک فرزند هستم و با تمام وجود میدانم که چقدر سخت است مثل تو بودن.... نمیتوانم تصور کنم که هیچگاه مثل تو باشم.... هرچند خواهم کوشید.... اما تو برای من با همه فرق داشتی....
پدر، تمامی اشتباهاتم را ببخش..... کاش میتوانستم جبرانشان کنم..... کاش فرصتی دوباره بود.... اما امروز دیگر میدانم که هیچکدام از دوست داشتنی های من، ماندگار نیستند...... حتی تو
...........
پدر مهربانم، روزت مبارک
۱۳۸۹ خرداد ۱۳, پنجشنبه
و آنگاه خدا عشق را آفرید
سالها به پای تو مینشیند و ماه ها به فردایت دل نگران است و ساعتها به کنار گهواره ات بیدار و دقیقه ای در زندگی او نیابی که برای دغدغه های تو دنبال چاره نیست و این ثانیه هاست که برای از نو دوست داشتنش از دست تو میروند.......
سالی دیگر به چینهای دست و پیشانیش افزود..... سالی دیگر برای جبران محبتهایش از دست تو رفت.... و فقط امروز را برایش جشن میگیری..... جشن میگیری تا بگویی امسال سال دیگری است و امسال دوستش خواهی داشت و او همچنان عاشق این جشن توست که میداند شاید همین یک روز است......
............. هدیه ای ناقابل به پاس سالها عاشقی او..... کاغذهای کادو را با تامل و درنگ بسیار از هم باز میکند.... کاش این ثانیه ها نگذرند و نگاه پرمحبت تو بر دستان چین خورده اش که هدیه ات را در بین دارند، همچنان بماند...... امروز نگاهت گرمایی دارد که چروک روی پیشانیش را از هم باز میکند..... کاش بماند این اکسیر جوانی..... و او همچنان هدیه تو را از میان کاغذ کادو بیرون میاورد.... عجله ای برای دیدنش ندارد... مهم گرمای محبت امروز توست که سالها و ماهها و ساعتها و ثانیه ها را برای داشتنش به دور ریخته.....
..........
فردا چه خواهد شد؟...... آیا فردا نیز تو مهربان خواهی بود؟ یا فردا دیگر روز او نیست؟ آنکه روزش را برای تو شب کرد و شب اش را به عشق تو با چشمان باز به سپیده صبح گره زد.....
سالهای طولانی گذشت و تو همچنان با عشق او غریبه ای...... کاش آشنا میشدی.......
و امروز او باز هم مثل سالهای گذشته منتظر یک آشناست.......
امسال شاید این آشنای عاشق تو باشی...... شاید.....
.......... مادرم روزت مبارک.
۱۳۸۹ خرداد ۱۲, چهارشنبه
نانوشته
اینجا همانجاست که نوشته نشده..... همانجا که نمیخواهی بنویسی
اینجا همانجاست که دل دوست با تو همدل نیست..... اینجا همان جای نانوشته هاست
..............
وقتی تو تمام خستگیهای مرا به باطل مینگری و تمام خستگیهای دنیا را بر دوش خود مینهی و تمام تلاش من برای تقسیم آن بیهوده میشود
همانجا که نازنین ترین موجود عالم هستی، مایه رنج توست
اینجا همانجاست که این دل دوباره تنهاست..... دل تو نیز تنهاست
....
اینجا همانجاست که تنهایی دلت را با من تقسیم نمیکنی .... همانجا که آن نیستم که دلت را بر دلم تکیه زنی و دور بریزی هرآنچه خستگی و هراس است
.....
اینجا دوباره همان جای تنهاییست
بدون آنکه شمرده شوم..... بدون آنکه ..... باز تنها میشوم
..........
و فردای آنروز، بدون اینکه بفهمی با من چه کردی، دوباره مرا میخوانی
نمیدانم کجاست جای تنهایی دوباره من..... نمیدانم
اشتراک در:
پستها (Atom)









