پنجره ایست رو به هیچ و رو به همه چیز
قاب پنجره، شیشه ها را به هم میفشارد تا نتوان هوای آنسوی پنجره را نفس کشید....
نمیدانم.... شاید هوای آنسوی پنجره هم دلچسب تر از این سو نباشد....
....
پنجره ایست که شبها ستاره ها مینگرد و روزها نور خورشید را لمس میکند... اما پشت قاب خود، مرا باز میدارد از لمس نور... مرا باز میدارد از شمارش ستاره
.....
شاید قاب پنجره مرا میازماید.... شاید ترس از هوای آنسوی پنجره مرا پشت این قاب حبس کرده.... شاید این تقصیر پنجره نیست....
..........
میاندیشیدم که شاید قاب پنجره ها را خود میسازیم..... اما شیشه ایست این پنجره..... شیشه ایست تا فراموش نکنیم آنسوی پنجره را.....
......
اکنون وقت تمیز کردن شیشه ها از غبار است..... شاید وقت گشودن قاب پنجره نیست..... غبار شیشه ها را پاک میکنم تا آنسوی پنجره را به خاطر آورم....
.... یادم نمی آید.... به نظر میرسد آنسوی پنجره نیز نفس کشیدن سخت است.... یا شاید این خیال، ترسی بیش نباشد......... امروز دوباره نمیدانم.... هیچ نمیدانم.....
...........
شاید دیگر روزی برای گشودن پنجره از راه نرسد..... شاید برای همیشه باید آنسوی شیشه ها را از پشت قاب پنجره دید....
...............
اما امروز پنجره ها را باز کنید.... هوای آنسوی پنجره بس لطیف و زیباست.....
کاش پنجره دلها به همین سادگی باز میشد.... کاش آنسوی قاب دلهایمان به همین لطافت و زیبایی بود....
شاید باشد.... اگر بخواهیم.... امید.............








